- غزل 28
مَطَلب طاعت و پيمان درست از من مست كه به پيمانه كِشى شُهره شدم روز اَلَسْت
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست
مِىْ بده تا دَهَمَت آگهى از سرِّقضا كه به روى كه شدم عاشق و بربوى كه مست
كمرِ كوه كم است از كمرِ موى اينجا نااميد از دَرِ رحمت مشو اى باده پرست!
جان فداى دهنت باد! كه در باغ نظر چمنْآراىِ جهان، خوشتر از اين غنچه نبست
بجز آن نرگس مستانه، كه چشمش مرساد! زير اين طارم فيروزه، كسى خوش ننشست
حافظ از دولت عشق تو، سليمانى يافت يعنى از وصل تواش نيست بجز باد به دست
خواجه در اين غزل، داد از عاشقى و تمنّاى ديدار و فناى تامّ و بقاء زده، گويا مستى مشاهدات گذشته او را به اين امر واداشته. مىگويد :
مَطَلب طاعت و پيمان درست از من مست كه به پيمانه كِشى، شهره شدم روز اَلَسْت
اى زاهد و اى ناصح! اصرار نداشته باش كه در ترك ذكر و مراقبه جمال محبوب اطاعتت نمايم، و انتظار نداشته باش اگر در گذشته از طريقه خود توبه كردم، ديگر بار اگرم مستى دست دهد به آن باز نگردم و بر عهدى كه با تو بستم پا برجا باشم؛ زيرا :
توبه كردم كه نبوسم لب ساقىّ، و كنون مىگزم لب، كه چرا گوش به نادان كردم[1]
مگر مىشود كسى را كه درازلش پيمانه مشاهدات دادهاند، از آن پشيمان شود.
نقشمستورى ومستى، نه بدست من و توست آنچه استاد ازل گفت بكن، آن كردم[2]
خلاصه بخواهد بگويد :
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم حاصل خرقه و سجّاده، روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهّاد زنم خازن ميكده فردا نكند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ البالى جز بدان عارض شمعى نبود پروازم[3]
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق چار تكبير زدم يكسره بر هرچه كه هست
اى زاهد! بىاعتنايى من به تو و رويّهات چيز جديدى نيست، بلكه آن روزى كه جمال دوست برايم تجلّى كرد و (وَأشْهَدَهُمْ عَلى أنْفُسِهِمْ: ألَسْتُ بِرِّبكُمْ )[4] : (و آنان را
بر خود گواه گرفت كه: آيا من پروردگار شما نيستم؟!) فرمود، عاشق و فريفته او گشتم و (بلى، شَهِدْنا)[5] : (بله، گواهى مىدهيم.) گفتم، و از غير او دست شستم و چهار تكبيرِ نماز ميّت بر آنها زدم و در تكبير پنجم جز او را نديدم، بلكه ديد هم از من نبود، و بدون آنكه صفاتش را غير از او بدانم، به جمال و كمالش توصيف نموده و به مقام احديّت او اقرار كردم. كه: «عَنْ أبى عَبْدِاللهِ 7 قالَ: قالَ رَجُلٌ عِنْدَهُ: أللهُ أكْبَرُ، فَقالَ: «أللّهُ أكْبَرُ مِنْ أىِّ شَىْءٍ؟» فَقالَ: «مِنْ كُلِّ شَىْءٍ.» فَقالَ اَبُو عَبْدِاللهِ 7: «حَدَّدْتَهُ.» فَقالَ الرَّجُلُ: «كَيْفَ أقُولُ؟» فَقالَ: «قُلْ: أللهُ أكْبَرُ مِنْ أنْ يُوصَفَ.»[6] : (راوى گويد: مردى نزد امام صادق 7 عرض كرد :
اللهُ اكبرُ: خداوند بزرگتر است. حضرت فرمود: خداوند، از چه چيز بزرگتر است؟ عرض كرد: از هرچيز. حضرت فرمود: خدا را محدود نمودى. آن مرد عرض كرد: چگونه بگويم؟ حضرت فرمود: بگو: خداوند بزرگتر از آن است كه توصيف شود.) خلاصه بخواهد بگويد :
سلطان ازل، گنج غم عشق به ما داد تا روى، در اين منزل ويرانه نهاديم
در خرقه صد عاقل زاهد زند آتش اين داغ، كه ما بر دل ديوانه نهاديم
در دل ندهم رَهْ پس از اين مِهْر بُتان را مُهر لب او، بر در اين خانه نهاديم[7]
مى بده، تا دهمت آگهى از سرّ قضا كه به روى كه شدم عاشق و بر بوى كه مست
محبوبا! تا ديگر بارم مِىْ ندهى، نمىتوانم علّت قضاى تو بر مست و عاشق شدنم به رو وبويت را بگويم؛ زيرا هشيار را قدرت بر ذكر اسرار نمىباشد. ـاگر چه علّت آن را به حساب ظاهر مىتوان از: (وَعَلَّمَ آدَمَ الأسْمآءَ كُلَّها)[8] : (و همه اسما را
به آدم آموخت.) و از (وَنَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى )[9] :(و از روح خود در آن دميدم.) و
(فِطْرَتَ اللهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها)[10] : (همان سرشت الهى كه خداوند همه مردم را بر
آن آفريد.) كه خود فرموده بدست آورد.ـ خلاصه با اين بيان تقاضاى ديدار ازلى را دارد. در جايى مىگويد :
اگر آن طاير قدسى ز درم باز آيد عمر بگذشته به پيرانه سرم باز آيد
آن كه تاج سر من خاك كف پايش بود پادشاهى بكنم گر به سرم باز آيد
كوس نو دولتى از بام سعادت بزنم گر ببينم كه مَهِ نو سفرم باز آيد[11]
كَمَرِ كوه كم است از كمرِ موى اينجا نااميد از دَرِ رحمت مشو اى باده پرست!
اى كسى كه بادهپرستى و عشق محبوب و ياد او را اختيار نمودهاى! اگر ديدارش نصيبت نمىگردد، دل نگران مباش؛ زيرا تجلّى او آمادگى خاصّى را مىخواهد. و چنانچه آن را نداشته باشى و تجلّى نمايد، «كمرِ كوه كم است از كمرِ موى اينجا»؛ پس خود را مهيّا ساز و ديده از رحمتش مپوشان كه روزى شامل حالت گردد و مورد عنايتش قرار دهد.
و يا بخواهد بگويد: تو را طاقت ديدار او نيست، با اين همه نااميد هم مباش كه تاب ديدارش را بياورى، چنانكه در واقعه وادى طور براى حضرت موسى (على نبيّنا وآله وعليه السلام) اتّفاق افتاده؛ كه: (اللّهُ لا إلهَ إلّا هُوَ، لَهُ الأسْمآءُ الحُسْنى، وَهَلْ أتاکَ حَديثُ مُوسى، إذْ رَأى نارآ فَقالَ لاِهْلِهِ: امْكُثُوا، إنّى انَسْتُ نارآ، لَعَلّى اتيكُمْ مِنْها بِقَبَسٍ، أوْ أجِدُ عَلَى النّارِ هُدىً. فَلمّا أتيها، نُودِىَ: يا مُوسى! إنّى أنَا رَبُّکَ، فَاخْلَعْ نَعْلَيْکَ، إنَّکَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوىً، وَأنَا اخْتَرْتُکَ، فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى؛ إنَّنى أنَا اللهُ لا إلهَ إلّا أنَا…)[12] : (خداست كه جز او معبودى
نيست، ]و[ اسماء و نامهاى زيباتر از آن اوست. و آيا جريان موسى به تو رسيده؟ آن هنگام كه آتشى ديد و به اهل و خانواده خود گفت: اندكى درنگ كنيد، كه همانا من آتشى ديدم، باشد كه پارهاى از آن براى شما بياورم، يا بر آتش راهنمايى بيابم. چون به آن رسيد، ندا شد: اى موسى! براستى كه من خود پروردگار توام، پس نعلين خود را بر كن، كه همانا تو در وادى مقدّس طُوى هستى، و من تو را برگزيدم، پس به آنچه وحى مىشود خوب گوش فرا ده: براستى كه من خود خدايى هستم كه معبودى جز من نيست.)؛ لذا در جايى مژده اين ديدار را يافته و مىگويد :
مژده اى دل! كه مسيحا نفسى مىآيد كه ز انفاس خوشش، بوى كسى مىآيد
از غم و درد مكن ناله و فرياد، كه دوش زدهام فالىو فرياد رسى مىآيد
ز آتش وادى ايمن، نه منم خرّم و بس موسى اينجا، به اميد قَبَسى مىآيد
خبر بلبل اين باغ مپرسيد، كه من نالهاى مىشنوم كز قفسى مىآيد[13]
جان فداى دهنت باد! كه در باغِ نظر چمنآراى جهان، خوشتر از اين غنچه نبست
معشوقا! جانم فداى لبان حياتبخش و جمال زيبايت! كه بهتر و خوبتر از آن در عالم وجود براى كمال سالك نمىتوان نام برد؛ زيرا آخرين استفاده سالك از محبوب، نوشيدن آب حيات ابدى و باقى بالله شدن اوست؛ كه: «إلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَکَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِکَ، فَناجَيْتَهُ سِرّآ وَعَمِلَ لَکَ جَهْرآ.»[14] : (معبودا! و مرا از آنانى قرار ده كه
ندايشان فرمودى و اجابتت نمودند، و نظرشان افكندى و در برابر جلال و شكوه و بزرگى تو مدهوش گشتند، آنگاه در باطن با آنها مناجات نمودى و در ظاهر و آشكارا براى تو عمل كردند.) و به گفته خواجه در جايى :
دردم از يار است و درمان نيز هم دل فداى او شد و جان نيز هم
آنكه مىگويند آن بهتر ز حُسن يار ما اين دارد و آن نيز هم[15]
به جز آن نرگس مستانه، كه چشمش مرساد! زير اين طارم فيروزه كسى خوش ننشست
در زير آسمان لاجوردى، كيست كه چون محبوب من خوش و آسوده باشد؟ زيرا اوست كه بر كرسى معشوقيّت تكيه زده و همگان را، دانسته و ندانسته، مست و سرگشته خويش نموده. خدايش از چشم زخم محفوظ دارد! در نتيجه با اين بيان عاشقانه مىخواهد بگويد: مرا از ديدارت بهرهمند ساز و اين همه در هجران مسوزان؛ كه: «إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِکَ مُلْتَمِسآ قِراکَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمَنِ الَّذى أناخَ بِبابِکَ مُرْتَجِيآ نَداکَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِکَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفآ، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواکَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفآ؟!»[16] : (معبودا! كيست كه به التماس پذيرايىات بر تو فرود آمد و ميهمانىاش
ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان ننمودى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم، با آنكه جز تو مولايى كه موصوف به احسان باشد، نمىشناسم؟!)؛ لذا باز مىگويد :
حافظ از دولت عشق تو سليمانى يافت يعنى از وصلِتواش، نيست بجز باد بهدست
محبوبا! دولت عشقت خواجه را به سلطنت و مقام خليفة اللّهى نايل ساخت، امّا از وصلت جز نيستى خود چيزى دستگيرش نشد. بخواهد با اين بيان بگويد: مىدانم چون وصالم دست دهد، و تمكّن در آن پيدا كنم، آثارى از من نخواهد ماند و بقايم عطا خواهى كرد و به تو بر عالم سلطنت خواهم نمود. چه چيز بهتر از اين؟! محرومم مگردان. به گفته خواجه در جايى :
با تو پيوستم و از غير تو دل ببريدم آشناى تو ندارد سر بيگانه و خويش
به عنايت نظرى كن، كه من دلشده را نرود بىمددِ لطفِ تو، كارى از پيش
آخر اى پادشه حُسن و ملاحت! چه شود گر لب لعل تو ريزد نمكى بر دل ريش؟
پرسش حال دل سوخته كن بَهْرِ خدا نيست از شاه عجب، گر بنوازد درويش[17]
[1] و 2 ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 421، ص310.
[3] ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 407، ص301.
[4] و 2 ـ اعراف : 172.
[6] ـ توحيد صدوق، ص312، روايت 1.
[7] ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 440، ص323.
[8] ـ بقره : 31.
[9] ـ حجر : 29، و ص : 72.
[10] ـ روم : 30.
[11] ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 121، ص116.
[12] ـ طه : 8 ـ 14.
[13] ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 243، ص198.
[14] ـ اقبال الاعمال، ص687.
[15] ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 409، ص302.
[16] ـ بحار الانوار، ج94، ص144.
[17] ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 334، ص255.