• غزل  486

يارب! آن آهوى مشكين! به خُتَنبازرسان         وآن سَهىْ سرو روان را، به چمن بازرسان

دلِ آزرده ما را، به نسيمى بنواز         يعنى آن جانِ زتن رفته به تن بازرسان

ماه وخورشيد، به منزل چو به امر تو رسند         يارِ مَهْ روىِ مرا نيز، به من بازرسان

سخن اين است! كه ما بى‌تو نخواهيم حيات         بشنو اى پيك سخن گير! وسخن بازرسان

سنگ وگِل گشت عقيق، از اثرِ گريه من         يارب! آن گوهرِ رخشان، به يَمَن بازرسان

برو اى طاير ميمونِ همايونْ طلعت!         پيش عنقا، سخن از زاغ وزغن بازرسان

آن كه بودى وطنش ديده حافظ، يا رب!         به مرادش، زغريبى، به وطن بازرسان

پيش از بيان ابيات اين غزل، سزاوار است خواننده محترم را توجّه به مقدمه‌اى بدهيم، وآن اين است كه: بشر (غير از انبياء واولياء 🙂 چون به عبوديّت ورياضات، پرده وحجاب از ديده دلش بركنار شود، توجّه به عالمِ (وَعَلَّمَ آدَمَ الأسْمآءَ كُلَّها)[1] : (وهمه نامها و كمالات خود را به آدم آموخت.) وفطرتِ (فِطْرَتَ اللهِ الَّتى فَطَرَ

النّاسَ عَلَيْها، لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللهِ)[2] : (همان فطرت وسرشت خدايى، كه مردم را بر آن آفريد،

هيچ دگرگونى‌اى در آفرينش خدا نيست.) مى‌نمايد ومى‌خواهد رجوع وتوجّه‌اش به فطرت وانس با محبوبش باشد؛ كه: (إنّا للهِِ، وَإنّا إلَيْهِ راجِعُونَ )[3] : (همانا ما از آن خداييم

وبه سوى او باز مى‌گرديم.) و(وَأنَّ إلى رَبِّكَ المُنْتَهى )[4] : (وبراستى كه سرانجام وفرجام

]تمام امور[ به سوى پروردگار توست.). ولى از طرفى خود را اسير بدن عنصرى وتكاليف آن مى‌بيند؛ بايد بخورد، بياشامد، معاشرت وازدواج كند؛ اينجاست كه تمنّاى دوام توجّه به عالم «لا اسمى ولارسمى» را مى‌نمايد، تا در عين اسارت به عالم مادّه وطبيعت، توجّه به آن نداشته وهمواره مستغرق انوار الهى ومنزلگاه لا اسمى ولا رسمى باشد؛ كه: «وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِك، فَناجَيْتَهُ سِرّآ وَعَمِلَ لَكَ جَهْرآ.»[5] : (بارالها! مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى

واجابتت نمودند، وبه آنها نظر افكندى ودر برابر جلال وعظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها مناجات كردى وآشكارا ودر ظاهر براى تو عمل نمودند.)

خواجه هم در اين ابيات، در مقام معرّفى وتقاضاى منزلت والاى انسانيّت بوده ومى‌گويد :

يارب! آن آهوى مشكين، به خُتَن بازرسان         وآن سَهىْ سَرْوِ روان را به چمن بازرسان

دل آزرده ما را به نسيمى بنواز         يعنى آن جانِ زتن رفته، به تن بازرسان

محبوبا! من در اثر توجّه به عالم عنصرى، از عالم اصلى خويش دور مانده‌ام، به حقيقتم بازگردان، تا در عين گرفتارى به عالم ظلمت وخاكى همه نور وبهاء تو بينم. واين آزردگى كه در دورى از تو به من رسيده، به نسيمهاى رحمتت جبران شود. وخلاصه آنكه، جان از تن رفته مرا (كه همان توجّه به عالم حقيقت خويش است) به تن من بازگردان. در مثنويّاتش مى‌گويد :

اَلا اى آهوى وحشى! كجايى؟         مرا با توست، بسيار آشنايى

دو تنها ودو سرگردان بى‌كس         دو راه[6]  اندر كمين از پيش واز پس

بيا تا حال يكديگر بدانيم         مراد هم بجوييم ار توانيم

مگر وقتِ وفا پروردن آمد         كه فالم «لاتَذَرْنى فَرْدآ»[7]  آمد[8]

ونيز در جايى مى‌گويد :

خستگان را چو طلب باشد وقوّت نبود         گر تو بيداد كنى، شرطِ مروّت نبود

ما جفا از تو نديديم وتو هم نپسندى         آنچه در مذهبِ اربابِ فُتوّت نبود

تا به افسون نكند جادوىِ چشم تو مدد         نور در سوختنِ شمعِ محبّت نبود[9]

ماه وخورشيد، به منزل چو به امر تو رسند         يارِ مَهْ روىِ مرا نيز به من بازرسان

معشوقا! ماه وخورشيد مى‌گردند وتو به منزل ومحلّ خويش بازشان مى‌گردانى، چه مى‌شود كه يار مرا هم به من بازگردانى وبه مقام «لا اسمى ولا رسمى» كه مقام احديّت است، توجّهم دهى؟ در جايى مى‌گويد :

آن يار، كز او خانه ما جاىِ پرى بود         سر تا قدمش، چون پرى از عيب برى بود

دل گفت: فروكش كنم اين شهر به بويش         بيچاره ندانست، كه يارش سفرى بود

از چنگِ منَش، اختر بدمهر بدر برد         آرى چه كنم؟ فتنه دورِ قمرى بود

عذرش بِنِهْ اى دل! كه تو درويشى واو را         در مملكت حُسن، سرِ تاجْورى بود[10]

سخن اين است: كه ما بى‌تو نخواهيم حيات         بشنو اى پيك سخن گير! وسخن بازرسان

خلاصه بخواهد بگويد: پس از آنكه آگاه گشتم از محبوب ومقام اصلى خويش دور افتاده‌ام، بى او زندگى بر من گران مى‌آيد. اى پيك سخن رسان به‌دوست! اين گفتارمرا به وى بازگردان: «كه ما بى تو نخواهيم حيات». به گفته خواجه در جايى :

ياد باد آنكه نهانت نظرى با ما بود!         رقم مِهْرِ تو بر چهره ما پيدا بود

ياد باد آنكه خراباتْ نشين بودم ومست!         آنچه‌در مجلسم امروز كم‌است آنجا بود[11]

ونيز در جايى مى‌گويد :

ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود!         ديده را، روشنى از خاكِ درت حاصل بود

آه از اين جور وتظلّم كه در اين دامگه است!         واى از آن عيش وتنعّم كه در آن محفل بود!

در دلم بود، كه بى‌دوست نباشم هرگز         چه توان كرد؟ كه سعى من ودل باطل بود[12]

سنگ وگِل گشت عقيق، از اثرِ گريه من         يارب! آن گوهرِ رخشان به يمن بازرسان

معشوقا! از بس در دورى واشتياق ديدارت، سرشگ از ديدگان باريدم، كه به خون مبدّل شد وبر سنگ وگل فرو ريخت وآنها را به رنگ عقيق درآورد. حال وقت آن است كه در اثر صفايى كه حاصلم گشته، گوهر اصلى مرا به من بازگردانى، وبه مشاهده، ويا مقام احديّت نايل سازى. در جايى مى‌گويد :

اى نسيم سحر! آرامگه يار كجاست؟         منزل آن مَهِ عاشقْ كُشِ عيّار كجاست؟

شبِ تار است ورَهِ وادى ايمن در پيش         آتش طور كجا، وعده ديدار كجاست؟

عاشقِ خسته، ز درد غم هجران تو سوخت         خود نپرسى، تو كه آن عاشقِ غمخوار كجاست؟

باده ومطرب وگل، جمله مهيّاست، ولى         عيشِ بى‌يار مُهنّا نبود، يار كجاست؟[13]

برو اى طاير ميمونِ همايون طلعت!         پيشِ عنقا، سخن از زاغ وزغن بازرسان

خواجه با اين بيت اشاره به قصّه «منطق الطير» عطّار وجريان سيمرغ نموده، ولفظ «عنقا» (كه همان سيمرغ است) شاهد است بر اينكه وى از اوّل غزل، در مقام تمنّاى مقام «لا اسمى ولا رسمى» بوده. در مثنويّاتش مى‌گويد :

شنيدم رهروى در سرزمينى         به لطفش گفت، رندِ خوشه چينى

كه‌اى سالك! چه در انبانه دارى         بيا دامى بِنِهْ، گر دانه دارى

جوابش داد: كآرى دانه دارم         ولى سيمرغ مى‌بايد شكارم

بگفتا: چون بدست آرى نشانش         كه او خود بى‌نشان است آشيانش؟

بگفتا: گرچه اين امرِ محال است         وليكن نااميدى هم وبال است[14]

ودر شعر ديگرش مى‌گويد :

عنقا، شكارِ كس نشود، دام باز چين         كآنجا هميشه باد به دست است دام را[15]

ومرادش از «طايرِ ميمونِ همايونْ طلعت»، هدهد، مرغ سليمان وراهنماى مرغان باشد. خلاصه بخواهد بگويد: اى راهنمايان ما! (انبياء واولياء : وراه يافتگان به مقام لا اسمى ولارسمى) گفتار اين زاغ وزغنها وگدايان وعاشقان درگاه دوست را به او برسانيد، شايد نظرى به ايشان بفرمايد وبگوييدش :

خيالِ روى تو، در كارگاهِ ديده كشيدم         به صورت تو، نگارى نديدم ونشنيدم

اميد خواجگى‌ام بود، بندگىّ تو كردم         هواىِ سلطنتم بود، خدمتِ تو گُزيدم

اميد در سر زلفت، به روز عهد ببستم         طمع به دور دهانت، زكام دل ببريدم

به خاك پاى تو سوگند، نور ديده حافظ!         كه بى‌رُخ تو، فروغ از چراغ ديده نديدم[16]

آن كه بودى وطنش ديده حافظ، يارب!         به مرادش، زغريبى، به وطن بازرسان

همواره يار در ديده‌ام وطن داشت وبه مشاهده او بهره‌مند مى‌شدم، حال به سبب غفلتى كه در عالم بشريّتم رُخ داد، از ديدارش محروم گشته ودر غربت بسر مى‌برم. يارب! از غربتم برهان وبه وطن اصلى ومرادم ومقام «لا اسمى ولا رسمى» بازرسان. در جايى مى‌گويد :

سروِ چمان من چرا ميل چمن نمى‌كند؟         همدم گل نمى‌شود، ياد سخن نمى‌كند؟

با همه عِطْرِ دامنت، آيدم از صبا عجب         كز گذر تو خاك را، مُشكِ خُتَن نمى‌كند

ساقىِ سيمْ ساقِ من، گر همه زهر مى‌دهد         كيست، كه تن چو جامِ مِىْ جمله دهن نمى‌كند؟

دى گله‌اى زطُرّه‌اش كردم واز سر فسوس         گفت: كه اين سياهْ كج،گوش به‌من نمى‌كند![17]

[1] ـ بقره: 31.

[2] ـ روم: 30.

[3] ـ بقره: 156.

[4] ـ نجم: 42.

[5] ـ اقبال الاعمال، ص 687.

[6] ـ در نسخه‌اى: دو دام اندر كمين از پيش واز پس.

[7] ـ انبياء : 89 ـ مرا تنها مگذار.

[8] ـ  ديوان حافظ، چاپ قدسى، مثنوى ص  454.

[9] ـ  ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 165، ص  144.

[10] ـ  ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 275، ص  217.

[11] ـ  ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 270، ص  214.

[12] ـ  ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 271، ص  215.

[13] ـ  ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 95، ص  100.

[14] ـ  ديوان حافظ، چاپ قدسى، مثنوى ص  455.

[15] ـ  ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 9، ص  44.

[16] ـ  ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 403، ص  298.

[17] ـ  ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 208، ص  174.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اسکرول به بالا