• غزل  215

شاهدان گر دلبرى زينسان كنندزاهدان را رخنه در ايمان كنند

هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد         گلرخانش ديده نرگس دان كنند

يار ما چون سازد آهنگ سماع         قدسيان در عرش دست افشان كنند

مردم چشمم بخون آغشته شد         در كجا اين ظلم بر انسان كنند

عاشقان را بر سر خود حكم نيست         هر چه فرمان تو باشد آن كنند

پيش چشمم كمتر است از قطره‌اى         آن حكايتها كه از طوفان كنند

رخ نمايد آفتاب دولتت         گر چو صبحت آينه رخشان كنند

كن نگاهى از دو چشمت تا در آن[1]          مرگ را بر بيدلان آسان كنند

عيد رخسار تو كو تا عاشقان         در وفايت جان و دل قربان كنند

اى جوان سرو قد گوئى بزن         پيش از آن كز قامتت چوگان كنند

خوش برآى از غصه‌اى دل كاهل راز         عيش خوش در بوته هجران كنند

سر مكش حافظ ز آه نيمشب         تا چو صبحت آينه تابان كنند

از تمام اين غزل، به خوبى ظاهر مى‌شود كه خواجه به فراق مبتلا گشته و با اين ابيات خود را تسلّى داده و اظهار اشتياق به ديدار دوباره دوست نموده و مى‌گويد :

شاهدان، گر دلبرى زينسان كنند         زاهدان را رخنه در ايمان كنند

هر كجا آن شاخِ نرگس بشكفد         گلرُخانش، ديده نرگسْ دان كنند

يار ما، چون سازد آهنگِ سماع         قدسيان در عرش، دست افشان كنند

چنانچه دوست، به اسماء و صفات، آن گونه كه در گذشته برايم تجلّى مى‌نمود، باز تجلّى كند، نه تنها من، كه زهّاد را هم از زهد خشك بيرون كرده و متوجّه خود مى‌سازد.

بلكه به هر كجا جمال و اسماء و صفات او متجلّى گردد، آنان كه تمنّاى ديدارش را دارند، ديده دل براى مشاهده‌اش خواهند گشود.

و هنگامى كه با تجلّيات كلامى خود عاشقانش را به وجد آورد، قدسيان هم محو گفتار او شده و از شوق محبّت ديدارش دست از خود خواهند شست؛ كه : «إِلهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِکَ فَرامَ مِنْکَ بَدَلاً؟ وَمَنْ ]ذَا[ الَّذى أَنِسَ بِقُرْبِکَ فَابْتَغى عَنْکَ حِوَلاً؟ إِلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنِ اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِکَ وَوِلايَتِکَ، وَأَخْلَصْتَهُ لِوُدِّکَ وَمَحَبَّتِکَ، وَشَوَّقْتَهُ إِلى
لِقآئِکَ.»[2] : (بار الها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو كسى را خواست؟

و كيست كه به مقام قرب تو انس گرفت و لحظه‌اى از تو روى گرداند؟ معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه براى مقام قرب و دوستى خود برگزيده، و براى عشق و محبّت پاك و خالص نموده، و به لقايت مشتاق گردانده‌اى.) در جايى مى‌گويد :

اى گداى خانقه! باز آ كه در دير مغان         مى دهند آبى و دلها را توانگر مى‌كنند

حُسن بى‌پايان او چندان كه عاشق مى‌كُشد         زمره ديگر به عشق از غيب،سر بر مى‌كنند[3]

و در جاى ديگر مى‌گويد :

خاكيان بى‌بهره‌اند از جرعه كأس الكرام         اين تطاول بين كه با عشّاق مسكين كرده‌اند

شهپر زاغ و زغن، زيباىِ صيد و قيد نيست         كاين كرامت، همرهِ شهباز و شاهين كرده‌اند

شاهدان از آتش رخسار رنگين دم به دم         زاهدان را رخنه‌ها اندر دل و دين كرده‌اند[4]

مردمِ چشمم، به خون آغشته شد         در كجا اين ظلم، بر انسان كنند؟

اى دوست! از بس در فراقت گريستم، ديدگانم به سرخى گراييد. كجا كسى بر انسان ضعيف ناتوان چنين بى‌عنايتى روداشته، كه تو  مى‌دارى؟ كه: «وَحَمَلَتْنِى الْمَخافَةُ مِنْ نِقْمَتِکَ عَلى التَّمسُّکِ بِعُرْوَةِ عَطْفِکَ. وَما حَقُّ مَنِ اعْتَصَمَ بِحَبْلِکَ أَنْ يُخْذَلَ، وَلا يَليقُ بِمَنِ اسْتَجارَ بِعِزِّکَ أَنْ يُسْلَمَ أَوْ يُهْمَلَ.»[5] : (و ترس از انتقامت مرا بر آن داشته كه به دستگيره

عطوفتت چنگ زنم. و هرگز كسى كه به رشته تو چنگ زند، مستحقّ حرمان نباشد، و
آنكه به مقام عزّتت پناهنده شود، سزاوار سپردن و واگذار نمودن به غير، يا بى‌التفاتى نخواهد بود.) به گفته خواجه در جايى :

بى‌مِهرِ رُخَت، روزِ مرا نور نمانده است         وز عمر، مرا جز شب ديجور نمانده است

هنگام وداعِ تو، زبس گريه كه كردم         دور از رُخ تو، چشم مرا نور نمانده است

در هجر تو گر چشمِ مرا آب نمانَد         گو خونِ جگر ريز كه معذور نمانده است[6]

با اين همـه :

عاشقان را بر سَرِ خود، حكم نيست         هر چه فرمان تو باشد، آن كنند

معشوقا! ما عاشقيم و فرمانبر، نه فرمانروا. اين تويى كه بر ما حاكمى. گاه به هجرانمان مبتلا مى‌سازى، و گاه وصالمان دهى؛ گاه برانى، و گاه بخوانى. چون بخوانى، دل از دست داده و جان فداى ديدارت خواهيم نمود: كه: «إِلهى! حُكْمُکَ النّافِذُ وَمَشِيَّتُکَ الْقاهِرَةُ، لَمْ يَتْرُكا لِذى مَقالٍ مَقالاً، وَلالِذى حالٍ حالاً.»[7] : (معبودا! فرمان نافذ و

مشيّت قاهر و چيره‌ات، نه جاى سخن بر گوينده‌اى باقى گذارده، و نه حال ثابتى براى صاحب حالى.) به گفته خواجه در جايى :

من و مقام رضا، بعد از اين و شكرِ رقيب         كه دل به درد تو خو كرد و تركِ درمان گفت

مزن ز چون و چرا دم، كه بنده مُقبل         قبول كرد به‌جان،هر سخن كه سلطان گفت[8]

پيش چشمم كمتر است از قطره‌اى         آن حكايتها كه از طوفان كنند

محبوبا! روزگار هجرانت، نه روزگارى است كه بتوان وصف آن نمود و بلايش، نه بلايى است كه حكايت آن توان گفت؛ كه: «فَهَبْنى ـ يا إِلهى وَسَيِّدى وَمَوْلاىَ وَرَبّى! ـ صَبَرْتُ عَلى عَذابِکَ، فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلى فِراقِکَ؟»[9] : (اى معبود من و آقاى من و مولاى من و

پروردگار من! گيرم كه بتوانم بر عذابت صبورى‌كنم، چگونه بر فراق تو صبر توانم‌كرد؟)

طوفان نوح 7 كجا و اشك چشم من كجا؟ طوفان نوح، دشمنانت را نابود ساخت؛ امّا سرشك من، نه تنها من، كه به نابودى دوستانت نيز (كه اشك مرا در فراقت ديدند) دست زد؛ كه: «إِلهى!… غُلَّتى لا يُبَرِّدُها إِلّا وَصْلُکَ، وَلَوْعَتى لا يُطْفِئُها إِلّا لِقآؤُکَ، وَشَوْقى إِلَيْکَ لا يَبُلُّهُ إِلّا النَّظَرُ إِلى وَجْهِکَ.»[10] : (بارالها!… آتش درونى اشتياقم را جز

وصالت فرو نمى‌نشاند، و شعله سوز و گدازم را جز لقايت خاموش نمى‌كند، و بر آتش شوقم چيزى جز نظر به رويت ]= اسماء و صفات  [آب نمى‌زند.).

رُخ نمايد، آفتاب دولتت         گر چو صبحت، آينه، رخشان كنند

اى خواجه! چنانچه دوست عنايتى نمايد و دلت را صفا بخشد، دولت وصالت دست خواهد داد و جمالش را در خويش مشاهده خواهى نمود؛ كه: «لِقآءً أَهْلِ الْمَعْرِفَةِ، عِمارَةُ الْقُلُوبِ وَمُسْتَفادُ الْحِكَمْةِ.»[11] : (ملاقات با اهل معرفت، آبادانى دلها، و

جايگاه استفاده از حكمت است.) و نيز: «نالَ الْفَوْزَ الاَْكْبَرَ، مَنْ ظَفِرَ بِمَعْرِفَةِ النَّفسِ.»[12] : (به

رستگارى بزرگ رسيد، آنكه به معرفت و شناخت نَفْس خود نايل آمد.) و نيز: «غايَةُ الْمَعْرِفَةِ، أَنْ يَعْرِفَ الْمَرْءُ نَفْسَهُ.»[13] : (نهايت معرفتِ (ربوبى)، معرفت هر كس به نَفْس خويش است.)

كن نگاهى از دو چشمت، تا در آن         مرگ را بر بى‌دلان آسان كنند

اى دوست! تا تو را به چشم جمال و جلال مشاهده نكنيم و عنايتى به ما نداشته باشى، موت اختيارى و فناء از عالم طبيعت براى شيفتگان جمالت ميسّر نخواهد شد. بيا و نگاهى به افسردگان و به هجران مبتلايانت بنما تا مردن بر ايشان آسان گردد؛ كه: «إِلهى! أُنْظُرْ إِلَىَّ نَظَرَ مَنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَکَ… إِلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَکَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِکَ، فَناجَيْتَهُ سِرّآ وَعَمِلَ لَکَ جَهْرآ.»[14] : (بار الها! به من همچون كسى كه

او را خواندى و اجابتت نمود بنگر… معبودا! و مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و تو را اجابت نمودند، و به ايشان نگريستى و از جلال و عظمتت مدهوش گشتند، سپس در باطن با آنها مناجات نمودى و آشكارا براى تو عمل نمودند.) لذا باز مى‌گويد :

عيد رخسار تو كو؟ تا عاشقان         در وفايت، جان و دل قربان كنند

محبوبا! عيد عاشقانت آن زمان است كه ديده دل به ديدارت بگشايند. كجاست آن زمان و ساعت؟ تا در اثر وفاى ايشان به عهد عبوديّت، و يا وفاى تو به وعده‌هايت؛ كه: «وَأَوْفُوا بِعَهْدى، أُوفِ بَعَهْدِكُمْ.»[15] : (و به عهد و پيمان خود با من وفادار

باشيد، تا من نيز به پيمان خود با شما وفا كنم.) به مشاهده‌ات برخيزند، و آنچه (از عوالم خيالى و مثالى و روحى) از خود مى‌پندارند، به پايت ريخته و به نيستى خود كه حقيقت عبوديّت است، راه يابند؛ كه: «أَفْضَلُ تُحْفَةِ الْمُؤْمِنِ، أَلْمَوْتُ.»[16] : (برترين

ارمغان براى مؤمن، مرگ است.) و همچنين: «فِى الْمَوْتِ راحَةُ السُّعَدآءِ.»[17] : (راحتى

نيك بختان تنها در مرگ حاصل مى‌شود.)

اى جوانِ سَرْوْ قد! گوئى بزن         پيش از آن، كز قامتت چوگان كنند

اين بيت نصيحتى است از خواجه به سالكين جوان؛ به ايشان مى‌گويد: پيش از پيرى، از جوانى و عمر خود بهره‌اى بگيريد، و به مجاهده و ذكر و ياد دوست بپردازيد، تا او به شما عنايتى ورزد، و در پيرى از آن بهره‌مند شويد؛ كه: «يا أَباذَرٍّ! إِغْتَنِمْ خَمْسآ قَبْلَ خَمْسٍ: شَبابَکَ قَبْلَ هَرَمِکَ وَ…»[18] : (اى ابوذر! پنج چيز را پيش از پنج چيز

مغتنم شمار: جوانى‌ات را پيش از پيرى…) و نيز: «إِنَّ عُمْرَکَ مَهْرُ سَعادَتِکَ إِنْ أَنْفَذْتَهُ فى طاعَةِ رَبِّکَ.»[19]  (عمرت كابين خوشبختى توست، اگر آن را در فرمانبردارى از

پروردگارت به كار بندى.) و همچنين: «مَنْ أَفْنى عُمْرَهُ فى غَيْرِ ما يُنْجيهِ، فَقَدْ أَضاعَ مَطْلَبَهُ.»[20]  : (هر كس عمرش را در غير آنچه مايه نجات اوست از بين ببرد، مسلّم مقصودش را گم كرده است.) و يا: «لا يَعْرِفُ قَدْرَ ما بَقِىَ مِنْ عُمْرِهِ، إِلّا نَبِىٌّ أَوْ صِدِّيقٌ.»[21]  :

(ارزش باقى مانده از عمر را جز پيامبر يا صدّيق نمى‌داند.)

خوش برآى از غُصّه، اى دل! كاهل راز         عيشِ خوش، در بوته هجران كنند

آرى، فراق معشوق بر عاشق سخت است، ولى مشكلات هجران است كه توجّه عاشق را از خود مى‌گيرد و موجبات وصال را فراهم مى‌سازد. طلا وقتى خالص مى‌شود، كه در بوته آتش قرار گيرد و غشّ آن گرفته شود. علاوه، قدر وصال
را، هجران كشيدگان مى‌دانند.

خواجه هم با اين بيت مى‌خواهد به خود تسلّى دهد كه: اى خواجه! افسوس مخور كه چرا هجرانت پايان نمى‌پذيرد. اهل دل و كمال، عيش خويش را در بوته هجران به دست مى‌آورند و هر چه مى‌سوزند غشّ آنها بيشتر گرفته شده و آمادگى‌شان براى مشاهده دوست افزوده مى‌گردد. و به گفته خواجه در جايى :

زير شمشير غمش، رقص كنان بايد رفت         كانكه شد كشته او، نيك سرانجام افتاد[22]

سر مكش حافظ! ز آهِ نيم شب         تا چو صُبحت، آينه، تابان كنند

آرى، سالك نبايد از آه نيمه شب و بيدارى و گريه و زارى و توجّه به دوست در آن ساعات غفلت نمايد؛ زيرا كمالات معنوى، مرهونِ بيدارى و گريه و افغان و زارى آن ساعات است. خواجه هم مى‌گويد: سر مكش حافظ ز… كه: «يَابْنَ عِمْرانَ! هَبْ لى مِنْ عَيْنِکَ الدُّمُوعَ، وَمِنْ قَلْبِکَ الْخُشُوعَ، وَمِنْ بَدَنِکَ الْخُضُوعَ، ثُمَّ ادْعُنى فى ظُلَمِ اللَّيْلِ تَجِدْنى قَريبآ مُجيبآ. يَابْنَ عِمْرانَ! كَذِبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنى وَإِذا جَنَّهُ اللَّيْلُ نامَ عَنّى.»[23] : (اى پسر عمران! از

ديده‌ات اشك، و از دلت خشوع، و از چشمت خضوع به من بخش، و سپس در تاريكيهاى شب مرا بخوان، كه نزديك و اجابت كننده‌ام خواهى يافت. اى پسر عمران! دروغ گفت كسى كه پنداشت مرا دوست مى‌دارد، ولى هنگامى كه تاريكى شب او را فرا گرفت از ]ذكر و ياد[ من به خواب رفت.).

[1] ـ و در نسخه‌اى: تا روان.

[2] ـ بحارالانوار، ج 94، ص 148.

[3] ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 262، ص 210.

[4] ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 261، ص 209.

[5] ـ بحارالانوار، ج 94، ص 152.

[6] ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 107، ص 108.

[7] ـ اقبال الاعمال، ص 348.

[8] ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 104، ص 106.

[9] ـ اقبال الاعمال، ص 708.

[10] ـ بحارالانوار، ج 94، ص 149 و 150.

[11] و 5 ـ غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص 243.

[12] ـ غرر و درر موضوعى، باب المعرفة، ص 244.

[13]

[14] ـ اقبال الاعمال، ص 686 ـ 687.

[15] ـ بقره : 40.

[16] ـ غرر و درر موضوعى، باب الموت، ص 370.

[17] ـ غرر و درر موضوعى، باب الموت، ص 372.

[18] ـ بحارالانوار، ج 77، ص 77.

[19] و 3 ـ غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص 276.

[20]

[21] ـ غرر و درر موضوعى، باب العمر، ص 277.

[22] ـ ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل 224، ص 186.

[23] ـ ارشاد القلوب، جزء 1، باب 22، ص 93.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اسکرول به بالا